تبليغاتX
اورنگ



نويسنده : اورنگ ; ساعت 16:34 روز چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

 

شهریار

 

چو بستی در به روی من بکوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی بدرد خویش خو کردم

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود بازآمدم نقش تو در خود جستجو کردم

 

خیالت ساده دل تر بودو با ما از تو یکرو تر

من اینها هر دو با آئینه دل روبه رو کردم

 

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را

ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم

 

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

 

ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

 

از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها

که من پیوند خاطر با غزالی مشگمو کردم

 

شاید وقتی بچه تر بودم دنیارو بزرگ تر میدیدم شاید اون موقع گم شدن بین آدمای ریز و درشت واسم یه کابوس وحشتناک بود و یا شاید بعضی اوقات انقد روح پاک و معصومی داشتم که همه رو مهربون میدیدم!

اما حالا دنیا به چشمم نمیاد گم شدن تو این برهوت رو ترجیح میدم به گم شدن درون وجود پرآشوب خودم.حالا دیگه انقد بدی دیدم که از ترس اینکه دوباره زخمی نشم یه چماق دست گرفتم و هرکی طرفم میاد رو درب و داغون میکنم.

شاید تو این دنیا به این بزرگی یه نفر پیدا نشده که چماقمو از دستم بگیره به جاش یه دست گل بهم بده!شاید هم خودم ندیدمش...

 

این روزا انقد آواره و سردرگمم که حتی چماقم رو گم کردم.انقدر که دنبال راهی میگردم واسه گم کردن چیزی که عمری به دنبالش بودم!

روزام رنگ شبه شبام هم رنگ تاریکی!

 

روزا رو میدوییم که به شب برسیم!

شاید شب رو باید چشم بسته سر کرد تا سحر رو دید!

 

و در آخر:

اندکی صبر سحر نزدیک است!