می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می برم از شهر شما دل شوریده ی ویرانه خویش
هرروز گامی بر میدارم و به این می اندیشم که حرکتم به چه سمتی است؟نهایتا به کجا میرسم و تا کی باید بتازم؟
اینبار کوله بارم را بر دوش میگیرم و به پاهای خسته ام جرات راه رفتن می دهم.پشت سر پلی است شکسته! و یاری ندارم که برایم دستی تکان دهدو
قدم بر می دارم...
میروم تا شاید به نور برسم!
گویند راه طولانی است و بس سخت و دشوار اما می دانم که:
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
به دو راهی خوردم!
این یا آن؟
چه فرقی می کند؟
چشمهایم را می بندم و یکی را پیش می گیرم.
در راه به درختی تکیه میزنم و خستگی ام را هدیه می کنم.
نقاشی کوچکی می کشم تا از من یادگاری بر تن داشته باشد.
تا فراموش نکند سایه ای از نور را که بر من ارزانی داشته.
اینبار در لحظه ی رفتن دوستانی یافته ام تا برایم دستی تکان دهند و برای بازگشتنم انتظار بکشند.
پشت سر را که می نگرم شاخه هایشان را می لرزانند تا بگویند ما دلواپس تو خواهیم ماند.
معرفت را از درخت می آموزم نه از انسان هایی که ادعای معرفت دارند.
گرسنه ام!
از ترس اینکه خوراک گرگ های بیابان نشوم به سمت سوسوی نوری می دوم.
بر در کوبیدنم بی جواب است.
عجز وجودم را فرا می کیرد...
می ترسم اما قدم از قدم بر نمی دارم.
چشمانم سنگینی می کنند و به خواب میروند.
رویایی به رنگ کابوس خاطرم را مکدر می کند و چهره ام را در هم می شکند.
آزار می بینم...
نمناک شدن دستانم را حس می کنم و از خواب می پرم.
باران می بارد...
دلم برای خانیمان تنگ است...
اشکهایم در بین قطرات باران گم می شوند
و باز بی قراری می کنم...
دوست دارم حرکت کنم اما اطرافم سرزمینی است تکه ای از برهوت!
و من در انتخاب هیچ راهی سردرگمم!
پاهایم درد دارند.
و قلبم در این ظلمت بی نور نگران است.
سحر شد!
یاد این جمله می افتم:
اندکی صبر سحر نزدیک است!
پوزخندی میزنم و بدنم را جمع میکنم تا شاید سرما دیرتر پیدایم کند.
نگاه به به بیابان دردی از من دوا نخواهد نکرد...
چشمانم را میبندم...
وجودی در موجودیتم فریاد زد که مرا گم کرده ای!
نمی شناسمش...
اما صدایش بوی آشنا می دهد!
حرفهایش را قبلا شنیده ام
دستانش شانه ی یخ کرده ام را نوازش می دهند...
یادم آمد...
گریه ام شدت می گیرد
به سجده می افتم
عاجزانه می طلبم مساعدتش را...
و در خیالم از او قول می گیرم که تنهایم نگذارد.
تکانی به خود میدهم
به پاهایم دلداری می دهم و بلندشان میکنم.
عزم رفتن دارم
بر میگردم
اما نه به خاطر پل های خراب شده ی پشت سر!
بلکه فقط برای اینکه به درختان بگویم:
تا همیشه درخت بمانید.
و در راه زمزمه میکنم:
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم


