مولانا
گر جان عاشق دم زند،آتش در این عالم زند
وین عالم بی اصل را چون ذره ها بر هم زند
عالم همه دریا شود،دریا ز هیبت "لا" شود
آدم نماند وآدمی،گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک،نی خلق ماند نی ملک
زآن دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آندم آسمان،نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان،وین سور بر ماتم زند
خورشید افتد در کمی،از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آنجا که محرم کم زند
نی آب نقاشی کند،نی باد فراشی کند
نی باغ خوشباشی کند،نی ابر نیسان دم زند
حق آتشی افروخته تا هرچه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را،بر قلب آن عالم زند
یک سالی میگذره از روزی که اومدم و بلاگفا رو شلوغ ترش کردم،پر از ایده بودم پر از حرفای کهنه اما داغ!پر از امید،امید واسه اینکه شاید بتونم حرفامو،حرفایی که نمیشه زبانی به چند نفر گفت رو اینجا بنویسم و خلاصه خالی از مسئولیت بشم...
می خواستم خودمو گم کنم اینجا بشم یه اورنگی که هیچکس نمیشناستش،اما. . .
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟!!
ذهنم خط خطیه!
دیدن آدمایی که مشکل ندارن و از درودیوار ایراد میگیرن روان آدمو بهم میریزه!
شنیدن وصف حال نامردایی که رو خودشون اسم مرد رو میزارن آدمو از زندگی بیزار میکنه!
حس کردن گونه های خیس یه دختر از پشت گوشی،شنیدن هق هقاش،وقتی فقیر میشی تو دلداری دادنش سلولای بدنتو تجزیه میکنه!
وقتی یه عاشق از نرسیدن میگه، وقتی ناامید میشه،وقتی روزی ۱۰۰ بار جلو چشات آرزوی مرگ میکنه،وقتی هیچ کمکی نمیتونی بهش بکنی... میشی شهر ماتم،دلت میپوسه،همه ی افکارت سالاد میشه!
وقتی دلت میگیره،وقتی به جز اشکات هیچکس سراغ تنهاییات نمیاد... تازه میفهمی دنیا چقد کوچیکه!
واسه من دیدن یه لبخند کوچیک رو لبای یه پسر بچه بسه،فقط کافی تو عمق نگاهش شادی رو ببینم!
یا علی!


